My mother had only one eye

تعداد بازدید این مطلب :870

فرستنده مطلب به تارنماي ناظم سرا:اقاي بهرام سليماني

My mom only had one eye

 

My mom only had one eye. I hated her… She was such an embarrassment. She cooked for students and teachers to support the family.

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me. I was so embarrassed.

How could she do this to me? I ignored her, threw her a hateful look and ran out. The next day at school one of my classmates said, “EEEE, your mom only has one eye!”

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear. I confronted her that day and said, “If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die?”

My mom did not respond… I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger. I was oblivious to her feelings.

I wanted out of that house, and have nothing to do with her. So I studied real hard, got a chance to go abroad to study.

Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own. I was happy with my life, my kids and the comforts. Then one day, my Mother came to visit me. She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren.

When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited. I screamed at her, “How dare you come to my house and scare my children! GET OUT OF HERE! NOW!!!”

And to this, my mother quietly answered, “Oh, I’m so sorry. I may have gotten the wrong address.” – and she disappeared out of sight.

One day, a letter regarding a school reunion came to my house. So I lied to my wife that I was going on a business trip. After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.

My neighbors said that she died. I did not shed a single tear. They handed me a letter that she had wanted me to have.

“My dearest son,

I think of you all the time. I’m sorry that I came to your house and scared your children.

I was so glad when I heard you were coming for the reunion. But I may not be able to even get out of bed to see you. I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.

You see……..when you were very little, you got into an accident, and lost your eye. As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye. So I gave you mine.

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.

With all my love to you,

Your mother.”

******************

مادر من

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم.

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره.فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد.روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمیمیری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد….

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم. سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو، وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدندو من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر. سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا!
اون به آرامی جواب داد، خیلی معذرت میخوام.مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.


یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور، برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یک سفر كاری میرم. بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی همسایه ها گفتن كه اون مرده.
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.


“ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا. ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی … وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی. به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری با یه چشم بزرگ میشی
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو. برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه”


با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت

 

 

اين مطلب را به اشتراك بگذاريد و يا براي دوستانتان ايميل كنيد.

بهرام سليماني

مسعود ناظم رعایا مالک سایت ناظم سراست.نویسندگی می کند و گاهی هم شعر می گوید.به ایران و خانواده اش و ادبیات خیلی علاقه دارد. ناظم سرا با اغوش باز از همه ي نويسندگان براي چاپ مطالبشان استقبال مي نمايد به همين دليل مطالب ناظم سرا نوشته يا برگزيده دوستان گوناگوني است كه هريك به موضوعي علاقه مندند. ناظم سرا مي كوشد دريچه اي رو به فرهنگ و ادب باشد .

دیگر مطالب نویسنده در ناظم سرا

۴ دیدگاه

  1. درودبر شما.به امید آنکه از اینگونه نوشته ها درس بگیریم.ونعمت بزرگ الهی وجود نازنین پدر و مادر را با تمام وجود دوست داشته باشیم و شاکر و سپاسگزار ذره ای ناچیز از زحمات بی دریغشان باشیم.

  2. سلام. نوشته ی جالبی است.باید یاد بگیریم زندگی خود را مدیون کسانی هستیم که هر لحظه منتظر یک نگاه گرم ما هستند.

  3. The best and most beautiful angel created by God, Mother of God

  4. …………………….
    تاج از فرق فلک برداشتن
    جاودان آن تاج بر سر داشتن

    در بهشت آرزو ، ره یافتن
    هر نفس شهدی به ساغر داشتن

    روز در انواع نعمت ها و ناز
    شب بتی چون ماه در بر داشتن

    صبح از بام جهان چون آفتاب
    روی گیتی را منور داشتن

    شامگه چون ماهِ رویا آفرین
    ناز بر افلاک اختر داشتن

    چون صبا در مزرع سبز فلک
    بال در بال کبوتر داشتن

    حشمت و جاه سلیمانی یافتن
    شوکت و فر سکندر داشتن

    تا ابد در اوج قدرت زیستن
    ملک هستی را مسخر داشتن

    بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
    لذت یک لحظه مادر داشتن !
    “فریدون مشیری”
    ………………….

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد

theme